مهم نيست ريشه آدم تو چه خاکي باشه...مهم اينه کرم خورده نباشه!
مهم نيست ريشه آدم تو چه خاکي باشه...مهم اينه کرم خورده نباشه!
چقدر خوبه روزای بارونی
معلوم نمیشه منتظر تاکسی هستی یا آواره خیابون هایی
بخار دهنته یا دود سیگار
روی گونه هات اشکه یا دونه های بارون...
اشتباه من این بود
هر جا رنجیدم
لبخند زدم ....
فکر کردند درد ندارد
سنگین تر زدند ضربه ها را !
شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟
استاد در جواب گفت: به گندومزار برو و پرخوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندومزار، به یاد داشته که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی؟
شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
استاد پرسید: چه آوردی؟
و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ!
هر چه جلو می رفتم، خوشه های پرپشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندمزار رفتم.
استاد گفت : عشق یعنی همین!
شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟
استاد به سخن آمد که: به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت.
استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم.
استاد باز گفت: ازدواج یعنی همین
تکرار يک اشتباه
برای بار دوم
ديگر اشتباه نيست ...
انتخاب است ...!
آدم خیلی حقیره
بازيچه ي تقدیره
پل بین دو مرگه
مرگی که ناگزيره
حتی خود تولد آغاز راه مرگه
حدیث عمر و آدم حدیث باد و برگه
آغاز یک سفر بود وقتی نفس کشیدیم
با هر نفس هزار بار به سوی مرگ دويدیم
تو این قمار کوتاه نبُرده هستی باختیم
تا خنده رو ببینیم از گريه آینه ساختیم
فرصت همین امروزه برای عاشق بودن
فردا می پرسیم از هم غريبه ای یا دشمن
ای آشنای امروز عشق منو باور کن
فردا غريبه هستی امروز و با من سر کن
تولد هر قصه یه جادهء کوتاهه
اول و آخر مرگه بودن میون راهه
اگر چه عاجزانه تسلیم سر نوشتیم
با هم بیا بمیریم شاید یه روز برگشتیم
نتیجه زندگی ، چیزهایی نیست که جمع میکنیم
بلکه
قلبهایی است که جذب میکنیم
خدا را آن گوشه دیدم می گریست من هم گریستم هردو یک درد داشتیم, ادم ها !
من همیشه از زنگهای ناغافل تلفن ترسیده ام
در عبور این همه زمستان زمهریر
حتی یک خبر از بیداری باغ
تولد تابستان به من نرسید
غزال پا در گریز گریه ها
پَر
بامداد نخستین آخرین
پَر
اما کلاغ سیاه شب
از بام ما پر نمی زند
خدایا تو شاهدی که من داشتم فراموشش میکردم....
چه حکمتی بود که دوباره پیداش شد ولی این دفعه تنها نبود؟
یعنی حسّ کردی هنوز برای احساسم خوب مجازات نشدم؟....
ای کاش گفته بودی که عاشق دیگری شده ای …
من خودم هم عاشق بودم، دردت را درک می کردم!
در دشمنی دورنگی نیست ، کاش دوستانم هم در موقع خود چون دشمنان بی ریا بودند.
در ایام صدارت میرزاتقی خان امیرکبیر روزی احتشام الدوله (خانلر میرزا) عموی ناصرالدین شاه که والی بروجرد بود به تهران آمد و به حضور میرزاتقی خان رسید.
امیر از احتشام الدوله پرسید: خانلر میرزا وضع بروجرد چطور است؟
حاکم لرستان جواب داد: قربان اوضاع به قدری امن و امان است که گرگ و میش از یک جوی آب میخورند!
امیر برآشفت و گفت: من میخواهم مملکتی که من صدراعظمش هستم آنقدر امن و امان باشد که گرگی وجود نداشته باشد که درکنار میش آب بخورد. تو میگویی گرگ و میش از یک جوی آب میخورند؟
خانلر میرزا که در قبال این منطق امیرکبیر جوابی نداشت بدهد سرش را پائین انداخت و چیزی نگفت.
آ دم هاي ساده را دوست دارم .
بوي ناب “ آدم” مي دهند ...
فهمیدهام
که نفرت هم مثل دیگر احساسات، مثل عشق قیمت دارد؛ تنفّر را هم نباید خرج هر کسی
کرد.